مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

162

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خود ، محزون و اندوهناك بود . خاصه بر آن نگين كه از ملكه بدور بود . پس شب و روز همىگريست و اشعار همىخواند . الغرض ، قمر الزمان را كار بدين گونه شد . و اما ملّاحان ، پس باد مراد بايشان بوزيد و بجزيرهء آبنوس برسيدند . و از قضاياى اتفاقيه ، ملكه بدور در منظره نشسته بود و بكشتى همىنگريست تا اينكه كشتى بساحل برسيد . ملكه را دل ، مضطرب شد . برخاسته ، با امرا و حجّاب ، سوار گشته ، بكنار دريا درآمدند و بكشتى بايستاد . آنگاه رئيس كشتى را حاضر آورده ، از بضاعت كشتى جويان گشتند . رئيس گفت : اى ملك ، ما را در اين كشتى از همه‌گونه بضاعت چندانست كه استران و اشتران از برداشتن آنها عاجز شود و علاوه بر آن در كشتى ، گونه‌گونه عطرها و عود قاقلى و تمر هندى و زيتون عصافرى هست كه در اين بلاد ، كمتر يافت شود . پس ملكه ، اشتهاى زيتون كرد و با خداوند كشتى گفت : چه‌قدر زيتون ، ترا همراه هست ؟ گفت : پنجاه مشك زيتون همراه من است . ولى خداوند زيتون با من نيست . ملكه گفت : مشك‌هاى زيتون از كشتى بدر آوريد تا ببينم . رئيس ، بانگ بملّاحان زد . در حال ، پنجاه مشك زيتون بدرآوردند . ملكه دهان مشك باز كرد . زيتون را بديد . گفت : من اين پنجاه مشك بگيرم و آنچه قيمت آنها است ، بشما ردّ ميكنم . رئيس گفت : اينها در شهر ما قيمت ندارد . ولى خداوند زيتون ، مردى است بيچيز . از ما واپس مانده . ملكه گفت : من هزار درم قيمت اينها بدهم و مزد شما نيز با من است . پس ملكه فرمود مشكها بقصر درآوردند . چون شب درآمد ، مشكى از آنها حاضر آورد و دهان مشك بگشود . و در خانه ، جز او و حيات النفوس كس نبود . پس طبقى در پيش‌نهاده ، خواست كه زيتون در طبق فروريزد . دامنى از زر سرخ در طبق فروريخت . چون زرها بديدند ، همه مشكها خالى كردند . جز زر سرخ چيزى نيافتند . و در همهء آن مشكها از يك مشك زيتون بيش نبود . پس ملكه بدور ، زرها را اين‌سوى و آن‌سوى همىكرد تا نگين طلسم نگاشتهء خود را در ميان زرها بديد . برداشته بر او نيك نظر كرد . دانست كه